با قدم های خسته

رفته ام با قدم های خسته
تا سراب سایه ی تو
تا واحه ای در تابستان اندامت
دلدادگی شورانگیز که نه
دریاچه ای چون ارومیه
وقتی که تاریک می وزی بر شقیقه ام

مرداد ۱۴۰۱

شعر های ناتمام

هنوز نفسی مانده
و دستی که بنویسد
و کاغذی که تن به واژه های بی تاب دهد
اما حسرت نگاه تو
سطرها را در نیمه راه
و رگ ها را در آستانه ی قلب
متوقف می کند
روزهای نیامده را
به تو می سپارم
و این شعرهای ناتمام را
...
ای تمام نا تمامی من!

مرداد ۱۴۰۱

دو شعر

.

۱..

این روزها
میان من و آیینه
خاموشیِ از ماه را
گرداب
سوقاتِ همیشه بود

۲..
تو آهسته بر گلوگاهمی
تا صدای تو در نگاه من پیچیده است
ای پیچک!

.

شهریور ۱۴۰۱