افول افق
در گستره ی گورستان و
منحنی آرزو ها
در فصل بی باران
دریغ
از یاران !

 

من
در سِحر نگاه تو 
در آبگینه ی باران وُ
تو
تموج روشن  در صدا
با  ابر که  می رفتی 
اما
  چاه
تشنه ی کبوتر اشک !

۲۶ مهر ۱۴۰۰

#غلامرضا_نصراللهی_شعر

* یک شعر 

ابرهای تیره گون
کابوس بوسه ها 
می آید با کابل
نجات بخش در هیبت سِیلی مهیب
این آوار  ناگزیر
از زاویه های تاریک قرون

۲۰ شهریور ۱۴۰۰

#غلامرضا_نصراللهی_شعر