یک شعر کوتاه


💕
حاصل عمر من
پنجاه سال 
که واژگون
برای تو می تپد

دوربین

من و یک حشره کش در یک قاب
دوربین دست تو بود
ناگهان کودکان آمدند
خواب عکس عکس شد !

۱۵ اسفند ۹۹

بر پاشنه ی تاریکی

 

شب بر پاشنه ی تاریکی می چرخید
هیچ 
لحظه ها به کندی از روزنه ی شب عبور می کردند
آرامش در پوست شب نمی گنجید

یاس ها و شب بو ها دیوانه ی نسیم شبانه
عشق سرودی شد در کرانه های مشرق و 
قاب آسمان  در آینه ی شفق 
وداع ماه و ستاره
برآمدن سحر در دست های نورانی صبح
یک ماه دیگر دمیده بود!